|
ده فايده لبخند زدن + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 0:43 توسط الهام کرم پور |
چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریداپسر کوچکی با عجله + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 23:44 توسط الهام کرم پور |
ا س ام اس ویژه تولد امام علی (ع) علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور كرد. و همگان را با انسانی آشنا كرد كه پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت روز پدر مبارك روز تولد حضرت علی تنها روز پدر نیست ... روز بزرگداشت مقام مردانگی و انسانیته ... و اون گنجی یه كه هر كسی نمی تونه دارای اون باشه ... روز موجودی با محبت به نام پدر .. پدر عزیزم روزت مبارك تبریك به كسی كه نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سكوت، مهربانی و... بسیار سخت است پدرم روزت مبارك روز مرد رو به مرد راستینی كه مقام زیبای مردانگی رو درك كرده تبریك میگم پدرم روزت مبارك پدر ، نام تو تكیه گاه من است . روز پدر رو خدمت شما پدر عزیزم تبریك عرض میكنم . نمك بر زخم من شیرین تر از خواب سحر گردد ، جگرها خون شود تا یك پسر مثل پدر گردد . پدر عزیزم پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . روزت مبارك . از صمیم قلب دوستت دارم . . پدر جان ، نگاه مهربان و صدای دلنشینت همیشه مرحم دل من در این غربت است ، بدان كه برای من بهترینی . روز پدر مبارك باد پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست . روزت مبارك باباجون + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 1:14 توسط الهام کرم پور |
كدام واژه مےتواند مرا بـ وصف تو برساند. كدام جمله توان از تو گفتن را در خود مےبیند. براے از تو گفتـטּ شاید سكوت بـهتریـטּ گفتار باشد. آری مادر... بهشت زیر پاے مادر ِ مـטּ نیست، مادر ِ مـטּ خود ِ بهشت است! مادر ِ مـטּ، مادر ۸ بچه است و تک تک بچه ها پاره هاے تـטּ اش هستند. واے از آטּ روزے کـ یکے از بچه ها تب کند، خواب بـ چشمش حرام مےشود و تا حالش خوب نشود، مادرم آرام و قرار ندارد. اگر دست و پایت طورے شود کـ دیگر هیچ، تحمل دیدטּ اش را روے تـטּ بچه هایش ندارد. او مثل بیشتر برادر خاهر هایم در غیاب پدر کـ در جبهه و مأموریت بود مرا بزرگ کرد. مادر مـטּ هر روز بعد از اذاטּ صبح کـ از خاب بیدار مےشود، بعد از خاندטּ نماز، بـ نانوایے مےرود و ناטּ مےخرَد. از نانوایے کـ مےآید سماور را روشـטּ مےکند، و سفره صبحانه را پهـטּ مےکند، یکے یکے بچه ها را از خاب بیدار مےکند کـ وقت مدرسه است و بچه ها بیدار مےشوند. براے هریک از بچه ها استکاטּ چاے و مخلفاتش را مےآورد و صبحانه کـ تمام شد سفره را جمع مےکند و مےرود بـ آشپزخانه و شروع مےکند بـ شستـטּ ظرف های نشُسته دیشب، و استکاטּ هاے صبحانه امروز. ظرف ها استکاטּ ها را کـ شست مےآید و از بچه ها مےپرسد کـ دوست دارند کـ برای ناهار چه غذایے درست کند؟ بچه ها مےگویند: فلاטּ غذا و مادرم هم قبول مےکند. برمےگردد بـ آشپزخانه و وسائل ناهار را مُهیا مےکند و شروع مےکند بـ آماده کردטּ ناهار. زیر لب زمزمه مےکند و آرام با صداے قشنگ اش مےخاند... مادر ِ مـטּ با عشق غذا مےپزد و ظرف مےشوید بـ همیـטּ خاطرست کـ هیچ غذایے براے هیچ یک از بچه هاے خانه ما طعم غذاے مادر را ندارد. راستے نگفتم مادر ِ مـטּ، از هماטּ کودکے حتے یکبار هم مرا کتک نزد! اصلـטּ موقع پختـטּ غذا، اگر محمد یا بچه هاے دیگر سر ِ گاز از غذاے در حال پخت بخورند، مثل دیگر مادرها نیست کـ دعوا کند، نـ! مادر مـטּ بخاطر ناخنک زدטּ ما بـ غذا، هیچوقت بـ پشت دستماטּ نزده و نمےزند، اتفاقـטּ از شیطنت هاے بچه ها و مخصوصـטּ مـטּ. غذا کم کم آماده مےشود و مادرم مےرود دنبال خاهر کوچکترم تا از مدرسه بیاوردش. بچه ها از مدرسه مے آیند. سفره را پهـטּ مےکند، غذا ها و ظرف ها را مےآورد، براے تک تک بچه ها برنج مےکشد. مادر مـטּ اگر هر هشت بچه، ۸ بار سر سفره ناهار بگویند آب مےرود و آب مےآورد، بدوטּ اینکـ هیچ اعتراضے کند. وقتے ناهار تمام مےشود مادرم ظرف ها و سفره را جمع مےکند، دوباره بـ آشپزخانـ برمےگردد، دوباره شستـטּ ظرف ها! دوباره مےشوید، آشپز خانه را تمیز مےکند و باقے مانده غذا ها را براے مرغ و خروس ها مےبرد. ساعت حدودטּ 2 و ۲۵ دقیقه است، وضو مےگیرد، نمازش را مےخاند. بعد از نماز قدرے سر سجاده مے نشیند، با زباטּ خود با خدایش درد و دل و راز و نیاز مےکند. باید دوباره ناטּ بگیرد چون صبح نانوایے شلوغ بوده و بیش از ۳ یا ۴ ناטּ نتوانسته بخرد. زنبیلش را بر مے دارد، دوباره بـ سمت نانوایے مےرود، حدود یک ساعت در صف نانوایے مےایستد تا کـ ناטּ بیاورد، کـ ما بخوریم و مبادا امشب گرسنه بخابیم. از نانوایے برمےگردد، ناטּ ها را در آشپز خانه پهـטּ مےکند. هوا کم کم تاریک مےشود. مےخاهد کمے استراحت کند اما باز نمےشود، کارے برایش پیش مےآید کـ نگذارد چند لحظه اے سر بر زمیـטּ بگذارد. مےرود در ایواטּ بزرگ خانه ماטּ رو بـ سمت غروب خورشید مےنشیند، باز هم زیر لب زمزمه مےکند، دوباره انگار براے بچه هایش دعا می کند، و از خدا و اهلبیت درخاست کمک دارد. صداے اذاטּ از مأذنه هاے شهر مےآید، مادرم همچناטּ مےنشیند و گوش مےکند بـ صداے زیباے اذاטּ. شاید احتمال مےدهد کـ "محمد" اذاטּ بگوید اما نـ، ایـטּ صداے اذاטּ محمدم نیست! محمد حالا دیگر چند ماهے مےشود کـ رفته دانشگاه. اذاטּ ِمؤذטּ زاده است، مادرم صداے مؤذטּ زاده را هم دوست دارد. بـ خانـ بر مےگردد و دوباره وضو مےگیرد و نماز مےخاند. سر سجاده نشسته و باز صدای زمزمه اش پیچیده و انگار دعا مےکند، این بار کمے زود تر از سجاده بر مےخیزد آخر باید براے بچه ها شام درست کند. امروز براے چندمیـטּ بار بـ آشپزخانه برمےگردد، وسایل شام را مُهیا مےکند، غذا کـ حاضر شد خودش سفره را پهـטּ مےکند، دوباره غذا و ظرف ها را مےآورد و روے سفره مےچیند، براے تک تک بچه ها غذا مےکشد. بچه ها مشغول خوردن غذا مےشوند، تشنه شاטּ مےشود یا غذا در گلویشاטּ گیر مےکند، مادرم مےرود و آشپزخانه آب مےآورد، چند بار در بیـטּ غذا مادرم از سر سفر بلند مےشود و دوباره آب مےآورد. شام کـ تمام شد ظرف ها را بـ آشپزخانه مےبرد، مےآید و سفره را جمع مےکند. و براے هزارمیـטּ بار بـ آشپزخانه بر مےگردد و دوباره او مانده و ظرف هاے نشسته! ظرف ها را مےشوید، صداے زمزمه اش باز مےآید، کـ در تنـهایے خودش با آن صداے دلنشیـטּ اش مےخاند آخر ما صدایمان از طرف ِ مادری بـ ارث رسیده. شستـטּ ظرف ها تمام مےشود و بعد از اینکه آشپز خانه را جمع کرد چادر سر مےکند و سطل زباله را بـ حیاط مےبرد و دم ِ در مےگذارد. بـ خانه بر مےگردد و قدرے مےنشیند اما نـ! انگار نشستـטּ و آرامش براے او حرام است! آخر بچه ها خابشاטּ مےآید. باید رختخاب هاے بچه ها را بیاورد، مےرود و یکے یکے رختخاب هاے بچه ها را مےآورد و روے زمیـטּ پهـטּ مےکند و بچه ها مےخابند. مادرم هم قدرے روے زمیـטּ دراز مےکشد و از فرط خستگے همانجا خابش مےبرد. ساعت ۱ شب است. از اتاقم مےآیم و مےبینم کـ روے زمیـטּ خابش برده....... مے روم و رختخابش را مےآورم و پهـטּ مےکنم. دلم نمےآید بعد از ایـטּ همه کار و خستگے روز بیدارش کنم اما نمے شود روے زمیـטּ بخابد بیدارش مےکنم، از خاب مےپرد و با ترس مےپرسد اتفاقے افتاده؟ و مـטּ مے گویم نـ برایت جا آورده ام، روے زمیـטּ خابیده اے! مطمئـטּ مےشود کـ اتفاقے نیفتاده و مےآید بر روے جاے خوش مےخابد. مادر ِ مـטּ نـ تنها دلسوز بچه هایش هست، بلکـ براے همه انساטּ ها دلسوزے مےکند. وقتے در اخبار تلوزیوטּ صحنـه هاے کشته شدטּ و درگیرے ظالماטּ با مردم مظلوم در عراق و یا فلسطیـטּ و بحریـטּ و یا هر کجاے دیگر را مےبیند، آرام گریه مےکند و مرگ و ذلت را براے دشمناטּ اسلام و حتے انسانیت آرزو مےکند. گاهے کـ با برادر کوچکترم مےنشینیم در مقابل تلوزیوטּ و فوتبال تماشا مےکنیم، وقتے بازیکنے تکل مےزند و آטּ یکے مےافتد، مادرم آه مےکشد و بـ زباטּ ترکے مےگوید: الهے مادر بمیره... انگار بچه خودش است! مےگویم ماماטּ این هیچیش نشده و داره تمارض مےکنه، اما مادرم هنوز آخ مےگوید... مادر ِ مـטּ هیچوقت از بچگے یک بار هم نشد کـ بـ ما بگوید فلاטּ کار را بکـטּ،یا فلان کار را نکـטּ! هیچوقت بـ مـטּ و هیچکدام از بچه ها نگفت: کـ دروغ نگویید، دروغ کار زشتےست و اگر انساטּ دروغ بگوید؛ خدا او را بـ جهنم مےبرد، نـ! حتے یکبار هم نگفت. ولے وقتے از بچگے بـ مادرم نگاه کردم او دروغے نگفت، کـ ما بدانیم دروغ چیست و یاد بگیرم کـ دروغ بگوییم. مادر ِ مـטּ در طول این چند سال هیچوقت بـ هیچ یک از ما حتے وقت ِعصبانیت حرف زشت نزد، تا ما هم بدانیم کـ وقت عصبانیت و دیگر اوقات نباید حرف زشت بزنیم. مادر ِ مـטּ از هیچ کس کینه بـ دل نداشته و ندارد و حتے اگر کسے از فامیل و آشنایاטּ کـ پشت مادر ِ مـטּ بد گویے کرده باشد و در مجلسے حتے شده با حضور خودش بـ او توهیـטּ کرده و او را مورد تمسخر قرار دهد، اگر فردا بـ خانه مان بیاید، مادرم انگار نـ انگار کـ اصلا اتفاقے افتاده باشد. او را بـ خانه دعوت مےکند. برایش چاے و میوه مےآورد، و آنقدر با مهربانے و سادگے با او رفتار مےکند کـ انگار آن شخص خاهر خودش است. بـ همیـטּ خاطر ما از بچگے کینه بـ دلماטּ راهے نیافت و همیشه نسبت بـ کسے کـ بـ ما ظلم و بدے کرده گذشت کرده ایم. مادر ِ مـטּ تک دختر است و یعنے ما خاله نداریم. مےگویند خاله خیلے خوب است و برایت مثل مادر مهرباטּ است، ولے مادر مـטּ آنقدر از بچگے بـ ما مهربانے کرد کـ جاے خالے خاله هاے نداشته ماטּ را هم پر کرد، تا ما کمبود ِ محبتے احساس نکنیم. خب معلوم است دلیل این مهربانے و سادگے و پاکے مادرم چیست، او از نسل فاطمه زهرا سلام الله است، و از نسل این بزرگوار غیر از ایـטּ انتظار نمےرود! مادر مـטּ در قبال زحماتے کـ مےکشد اصلا انتظار ندارد کـ کسے از وے تشکر کند، از بچگے همینطور بود و ما از هماטּ موقع یاد گرفتیم مثل مادرماטּ کم توقع و قانع باشیم و در قبال کاری کـ انجام می دهیم انتظار تشکر نداشته باشیم. مادر مـטּ جمع لباس هایش بـ تعداد انگشت هاے یک دست نمےرسد، مادر مـטּ طلا نمےاندازد، مےگوید وقتے بچه هایم سرو ساماטּ نگرفته اند. طلا بـ چـ دردم مےخورد؟! زینت و آبروے مـטּ بچه هایم هستند، کـ وقتے در مجلسے بنشینم بگویند او مادر فلانےست. آبرو و زینت مـטּ موفقیت بچه هایم است. بچه هاے مادر ِ مـטּ قارے قرآטּ، موذטּ، حافظ قرآטּ، مداح، خطاط ، نقاش ، شاعر، اهل هنر، اهل علم، اهل دیـטּ، معلم، پاسدار، مدیر، مشاور، قرآטּ شناس، دوست دار اهلبیت، سرباز ولایت... ونبود همه ایـטּ ها مگر آטּ شیرے کـ با محبت و تمام عشق و پاکے اش در کودکے بـ کام ماטּ ریخت و اینگونه تربیت ماטּ کرد. آمده بودم از مادر بنویسم کـ شاید بتوانم ذره ای معنا کنم این واژه اے کـ مصادق اش بـ جنونم مے کشد همیشه. اما نـ ، نمےتوانم مادر را معنے کنم. خاستم بگویم کـ مادر کوه صبر است،دیدم کـ هست. خاستم بگویم کـ مادر اقیانوس مهربانےست،دیدم کـ هست. خاستم بگویم کـ مادر زندگےست،دیدم کـ هست. خاستم بگویم کـ خود ِ مادر بهشت است، دیدم کـ هست. اما همه اینها هست و نیست، چون مادر؛ مادر است...! + نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 1:12 توسط الهام کرم پور |
كدام واژه مےتواند مرا بـ وصف تو برساند. كدام جمله توان از تو گفتن را در خود مےبیند. براے از تو گفتـטּ شاید سكوت بـهتریـטּ گفتار باشد. آری مادر... بهشت زیر پاے مادر ِ مـטּ نیست، مادر ِ مـטּ خود ِ بهشت است! مادر ِ مـטּ، مادر ۸ بچه است و تک تک بچه ها پاره هاے تـטּ اش هستند. واے از آטּ روزے کـ یکے از بچه ها تب کند، خواب بـ چشمش حرام مےشود و تا حالش خوب نشود، مادرم آرام و قرار ندارد. اگر دست و پایت طورے شود کـ دیگر هیچ، تحمل دیدטּ اش را روے تـטּ بچه هایش ندارد. او مثل بیشتر برادر خاهر هایم در غیاب پدر کـ در جبهه و مأموریت بود مرا بزرگ کرد. مادر مـטּ هر روز بعد از اذاטּ صبح کـ از خاب بیدار مےشود، بعد از خاندטּ نماز، بـ نانوایے مےرود و ناטּ مےخرَد. از نانوایے کـ مےآید سماور را روشـטּ مےکند، و سفره صبحانه را پهـטּ مےکند، یکے یکے بچه ها را از خاب بیدار مےکند کـ وقت مدرسه است و بچه ها بیدار مےشوند. براے هریک از بچه ها استکاטּ چاے و مخلفاتش را مےآورد و صبحانه کـ تمام شد سفره را جمع مےکند و مےرود بـ آشپزخانه و شروع مےکند بـ شستـטּ ظرف های نشُسته دیشب، و استکاטּ هاے صبحانه امروز. ظرف ها استکاטּ ها را کـ شست مےآید و از بچه ها مےپرسد کـ دوست دارند کـ برای ناهار چه غذایے درست کند؟ بچه ها مےگویند: فلاטּ غذا و مادرم هم قبول مےکند. برمےگردد بـ آشپزخانه و وسائل ناهار را مُهیا مےکند و شروع مےکند بـ آماده کردטּ ناهار. زیر لب زمزمه مےکند و آرام با صداے قشنگ اش مےخاند... مادر ِ مـטּ با عشق غذا مےپزد و ظرف مےشوید بـ همیـטּ خاطرست کـ هیچ غذایے براے هیچ یک از بچه هاے خانه ما طعم غذاے مادر را ندارد. راستے نگفتم مادر ِ مـטּ، از هماטּ کودکے حتے یکبار هم مرا کتک نزد! اصلـטּ موقع پختـטּ غذا، اگر محمد یا بچه هاے دیگر سر ِ گاز از غذاے در حال پخت بخورند، مثل دیگر مادرها نیست کـ دعوا کند، نـ! مادر مـטּ بخاطر ناخنک زدטּ ما بـ غذا، هیچوقت بـ پشت دستماטּ نزده و نمےزند، اتفاقـטּ از شیطنت هاے بچه ها و مخصوصـטּ مـטּ. غذا کم کم آماده مےشود و مادرم مےرود دنبال خاهر کوچکترم تا از مدرسه بیاوردش. بچه ها از مدرسه مے آیند. سفره را پهـטּ مےکند، غذا ها و ظرف ها را مےآورد، براے تک تک بچه ها برنج مےکشد. مادر مـטּ اگر هر هشت بچه، ۸ بار سر سفره ناهار بگویند آب مےرود و آب مےآورد، بدوטּ اینکـ هیچ اعتراضے کند. وقتے ناهار تمام مےشود مادرم ظرف ها و سفره را جمع مےکند، دوباره بـ آشپزخانـ برمےگردد، دوباره شستـטּ ظرف ها! دوباره مےشوید، آشپز خانه را تمیز مےکند و باقے مانده غذا ها را براے مرغ و خروس ها مےبرد. ساعت حدودטּ 2 و ۲۵ دقیقه است، وضو مےگیرد، نمازش را مےخاند. بعد از نماز قدرے سر سجاده مے نشیند، با زباטּ خود با خدایش درد و دل و راز و نیاز مےکند. باید دوباره ناטּ بگیرد چون صبح نانوایے شلوغ بوده و بیش از ۳ یا ۴ ناטּ نتوانسته بخرد. زنبیلش را بر مے دارد، دوباره بـ سمت نانوایے مےرود، حدود یک ساعت در صف نانوایے مےایستد تا کـ ناטּ بیاورد، کـ ما بخوریم و مبادا امشب گرسنه بخابیم. از نانوایے برمےگردد، ناטּ ها را در آشپز خانه پهـטּ مےکند. هوا کم کم تاریک مےشود. مےخاهد کمے استراحت کند اما باز نمےشود، کارے برایش پیش مےآید کـ نگذارد چند لحظه اے سر بر زمیـטּ بگذارد. مےرود در ایواטּ بزرگ خانه ماטּ رو بـ سمت غروب خورشید مےنشیند، باز هم زیر لب زمزمه مےکند، دوباره انگار براے بچه هایش دعا می کند، و از خدا و اهلبیت درخاست کمک دارد. صداے اذاטּ از مأذنه هاے شهر مےآید، مادرم همچناטּ مےنشیند و گوش مےکند بـ صداے زیباے اذاטּ. شاید احتمال مےدهد کـ "محمد" اذاטּ بگوید اما نـ، ایـטּ صداے اذاטּ محمدم نیست! محمد حالا دیگر چند ماهے مےشود کـ رفته دانشگاه. اذاטּ ِمؤذטּ زاده است، مادرم صداے مؤذטּ زاده را هم دوست دارد. بـ خانـ بر مےگردد و دوباره وضو مےگیرد و نماز مےخاند. سر سجاده نشسته و باز صدای زمزمه اش پیچیده و انگار دعا مےکند، این بار کمے زود تر از سجاده بر مےخیزد آخر باید براے بچه ها شام درست کند. امروز براے چندمیـטּ بار بـ آشپزخانه برمےگردد، وسایل شام را مُهیا مےکند، غذا کـ حاضر شد خودش سفره را پهـטּ مےکند، دوباره غذا و ظرف ها را مےآورد و روے سفره مےچیند، براے تک تک بچه ها غذا مےکشد. بچه ها مشغول خوردن غذا مےشوند، تشنه شاטּ مےشود یا غذا در گلویشاטּ گیر مےکند، مادرم مےرود و آشپزخانه آب مےآورد، چند بار در بیـטּ غذا مادرم از سر سفر بلند مےشود و دوباره آب مےآورد. شام کـ تمام شد ظرف ها را بـ آشپزخانه مےبرد، مےآید و سفره را جمع مےکند. و براے هزارمیـטּ بار بـ آشپزخانه بر مےگردد و دوباره او مانده و ظرف هاے نشسته! ظرف ها را مےشوید، صداے زمزمه اش باز مےآید، کـ در تنـهایے خودش با آن صداے دلنشیـטּ اش مےخاند آخر ما صدایمان از طرف ِ مادری بـ ارث رسیده. شستـטּ ظرف ها تمام مےشود و بعد از اینکه آشپز خانه را جمع کرد چادر سر مےکند و سطل زباله را بـ حیاط مےبرد و دم ِ در مےگذارد. بـ خانه بر مےگردد و قدرے مےنشیند اما نـ! انگار نشستـטּ و آرامش براے او حرام است! آخر بچه ها خابشاטּ مےآید. باید رختخاب هاے بچه ها را بیاورد، مےرود و یکے یکے رختخاب هاے بچه ها را مےآورد و روے زمیـטּ پهـטּ مےکند و بچه ها مےخابند. مادرم هم قدرے روے زمیـטּ دراز مےکشد و از فرط خستگے همانجا خابش مےبرد. ساعت ۱ شب است. از اتاقم مےآیم و مےبینم کـ روے زمیـטּ خابش برده....... مے روم و رختخابش را مےآورم و پهـטּ مےکنم. دلم نمےآید بعد از ایـטּ همه کار و خستگے روز بیدارش کنم اما نمے شود روے زمیـטּ بخابد بیدارش مےکنم، از خاب مےپرد و با ترس مےپرسد اتفاقے افتاده؟ و مـטּ مے گویم نـ برایت جا آورده ام، روے زمیـטּ خابیده اے! مطمئـטּ مےشود کـ اتفاقے نیفتاده و مےآید بر روے جاے خوش مےخابد. مادر ِ مـטּ نـ تنها دلسوز بچه هایش هست، بلکـ براے همه انساטּ ها دلسوزے مےکند. وقتے در اخبار تلوزیوטּ صحنـه هاے کشته شدטּ و درگیرے ظالماטּ با مردم مظلوم در عراق و یا فلسطیـטּ و بحریـטּ و یا هر کجاے دیگر را مےبیند، آرام گریه مےکند و مرگ و ذلت را براے دشمناטּ اسلام و حتے انسانیت آرزو مےکند. گاهے کـ با برادر کوچکترم مےنشینیم در مقابل تلوزیوטּ و فوتبال تماشا مےکنیم، وقتے بازیکنے تکل مےزند و آטּ یکے مےافتد، مادرم آه مےکشد و بـ زباטּ ترکے مےگوید: الهے مادر بمیره... انگار بچه خودش است! مےگویم ماماטּ این هیچیش نشده و داره تمارض مےکنه، اما مادرم هنوز آخ مےگوید... مادر ِ مـטּ هیچوقت از بچگے یک بار هم نشد کـ بـ ما بگوید فلاטּ کار را بکـטּ،یا فلان کار را نکـטּ! هیچوقت بـ مـטּ و هیچکدام از بچه ها نگفت: کـ دروغ نگویید، دروغ کار زشتےست و اگر انساטּ دروغ بگوید؛ خدا او را بـ جهنم مےبرد، نـ! حتے یکبار هم نگفت. ولے وقتے از بچگے بـ مادرم نگاه کردم او دروغے نگفت، کـ ما بدانیم دروغ چیست و یاد بگیرم کـ دروغ بگوییم. مادر ِ مـטּ در طول این چند سال هیچوقت بـ هیچ یک از ما حتے وقت ِعصبانیت حرف زشت نزد، تا ما هم بدانیم کـ وقت عصبانیت و دیگر اوقات نباید حرف زشت بزنیم. مادر ِ مـטּ از هیچ کس کینه بـ دل نداشته و ندارد و حتے اگر کسے از فامیل و آشنایاטּ کـ پشت مادر ِ مـטּ بد گویے کرده باشد و در مجلسے حتے شده با حضور خودش بـ او توهیـטּ کرده و او را مورد تمسخر قرار دهد، اگر فردا بـ خانه مان بیاید، مادرم انگار نـ انگار کـ اصلا اتفاقے افتاده باشد. او را بـ خانه دعوت مےکند. برایش چاے و میوه مےآورد، و آنقدر با مهربانے و سادگے با او رفتار مےکند کـ انگار آن شخص خاهر خودش است. بـ همیـטּ خاطر ما از بچگے کینه بـ دلماטּ راهے نیافت و همیشه نسبت بـ کسے کـ بـ ما ظلم و بدے کرده گذشت کرده ایم. مادر ِ مـטּ تک دختر است و یعنے ما خاله نداریم. مےگویند خاله خیلے خوب است و برایت مثل مادر مهرباטּ است، ولے مادر مـטּ آنقدر از بچگے بـ ما مهربانے کرد کـ جاے خالے خاله هاے نداشته ماטּ را هم پر کرد، تا ما کمبود ِ محبتے احساس نکنیم. خب معلوم است دلیل این مهربانے و سادگے و پاکے مادرم چیست، او از نسل فاطمه زهرا سلام الله است، و از نسل این بزرگوار غیر از ایـטּ انتظار نمےرود! مادر مـטּ در قبال زحماتے کـ مےکشد اصلا انتظار ندارد کـ کسے از وے تشکر کند، از بچگے همینطور بود و ما از هماטּ موقع یاد گرفتیم مثل مادرماטּ کم توقع و قانع باشیم و در قبال کاری کـ انجام می دهیم انتظار تشکر نداشته باشیم. مادر مـטּ جمع لباس هایش بـ تعداد انگشت هاے یک دست نمےرسد، مادر مـטּ طلا نمےاندازد، مےگوید وقتے بچه هایم سرو ساماטּ نگرفته اند. طلا بـ چـ دردم مےخورد؟! زینت و آبروے مـטּ بچه هایم هستند، کـ وقتے در مجلسے بنشینم بگویند او مادر فلانےست. آبرو و زینت مـטּ موفقیت بچه هایم است. بچه هاے مادر ِ مـטּ قارے قرآטּ، موذטּ، حافظ قرآטּ، مداح، خطاط ، نقاش ، شاعر، اهل هنر، اهل علم، اهل دیـטּ، معلم، پاسدار، مدیر، مشاور، قرآטּ شناس، دوست دار اهلبیت، سرباز ولایت... ونبود همه ایـטּ ها مگر آטּ شیرے کـ با محبت و تمام عشق و پاکے اش در کودکے بـ کام ماטּ ریخت و اینگونه تربیت ماטּ کرد. آمده بودم از مادر بنویسم کـ شاید بتوانم ذره ای معنا کنم این واژه اے کـ مصادق اش بـ جنونم مے کشد همیشه. اما نـ ، نمےتوانم مادر را معنے کنم. خاستم بگویم کـ مادر کوه صبر است،دیدم کـ هست. خاستم بگویم کـ مادر اقیانوس مهربانےست،دیدم کـ هست. خاستم بگویم کـ مادر زندگےست،دیدم کـ هست. خاستم بگویم کـ خود ِ مادر بهشت است، دیدم کـ هست. اما همه اینها هست و نیست، چون مادر؛ مادر است...! + نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 1:10 توسط الهام کرم پور |
برای آدم نابینا شیشه والماس فرقی ندارد ،پس اگه کسی قدرتو ندونست فکر نکن تو شیشه ای اون نا بیناست. + نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390 14:13 توسط الهام کرم پور |
همه برایم دست تکان دادند اما کم بودند دستانی که تکانم دادند . "هنکل"+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 1:46 توسط الهام کرم پور |
یا مقلب ،قلب من در دست توست یا محول حال من سر مست توست کن تدبیری که در لیل ونهار حال قلب من شود همچون بهار ،سال نو مبارک
سالمان را می آغازیم، دلمان را در چشمه نور میشوییم و زنگار کدورت را به زلال بیکران محبت می زداییم .زندگی روشنی می یابد وما با توانی تازه به جشن میلاد هستی بر کره ی خاکی قدم می نهیم . از سخاوتندی طبیعت بهاری ، گشاده دستی ، بزرگواری و کرامت می آموزیم واز زبان درختانی که همچون آدمیان از بسیط خاک دست بر کرده اند و با زبان راز ودست دراز ،از ضمیر خاک راز می گو یند ،گوهر زندگی را در یابیم. در آغاز فصل تجدد حیات دوباره هستی ،با توانی تازه به میدان زندگی می آئیم. + نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390 16:36 توسط الهام کرم پور |
اندیشیدن به پایان هر چیز, شیرینی حضورش را تلخ می کند.بگذار پایان تو را غافلگیر کنددرست مانند آغاز... دکتر شریعتی + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 23:3 توسط الهام کرم پور |
به فردا نیندیش ،فردا اندیشه نو برای خود دارد رنج هر روز برای همان روز کافی است. + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 0:54 توسط الهام کرم پور |
|